خدا را شکر................

خدا ر ا شکر که تمام شب خرخر شوهرم را می شنوم، این یعنی او زنده و سالم است.

خدا رو شکر که دختر نوجوانم همیشه از شست ظرفها شاکی است ، این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند.

خدا رو شکر که مالیات می پردازم ان یعنی شغل و درامدی دارم.

خدا رو شکر که باید ریخت وپاش های بعد از مهمانی را جمع کنم این یعنی در میان دوستانم بوده ام.

خدا رو شکر که لباس هایم خیلی برایم تنگ شده اند  این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

خدا رو شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم  این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

خدا رو شکر باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم  این یعنی خانه ای دارم.

خدا رو شکر که در مکانی دور جای پارک پیدا کرده ام  این یعنی هم توان راه رفتن دارم  و هم اتومبیلی برای سوار شدن.

خدا رو شکر سرو صدای همسایه ها را می شنوم  این یعنی می توانم بشنوم.

خدا رو شکر که این همه شستنی و اتوکردنی دارم  این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

خدا رو شکر که هر روز صبح زود باید با زنگ ساعت بیدار شوم  این یعنی من هنوز زنده ام.

خدا رو شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم  این یعنی به یاد می اورم که اغلب اوقات سالم هستم.

اگر یک یهودی پایش بشکند می گوید خدا را شکر که هر دو پایم نشکست و اگر هر دو پایش شکست می گوید خدا رو شکر گردنم نشکست.                                                     ((مثل یهودی))

ﺭﺍﺑﺮﺕ ﺩﻧﯿﺮﻭ : ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﺟﺎﻥ ﺗﺮﺍﻭﻟﺘﺎ : ﮐﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻣﯿﺪﻩ؟
ﺭﺍﺑﺮﺕ ﺩﻧﯿﺮﻭ : ﻣﻦ ﺑﻬﺶ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﻣﻌﺘﻘﺪﻡ ﮐﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ .
ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺑﻬﺖ ﻣﯽ ﮔﻢ :
ﺗﻮ ﺟﻨﮓ، ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﯾﯽ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ
ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﺎﺷﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ .
 ﺭﻭﺷﻮﻥ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﻣﯽ ﺭﯾﺨﺘﻨﺪ ﻭ ﺁﺗﯿﺸﺸﻮﻥ ﻣﯿﺰﺩﻧﺪ .
 ﺑﻪ ﺯﻥ ﻫﺎ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ .
ﺳﺮ ﻣﺮﺩﺍ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﺑﺎ ﺗﺒﺮ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ
ﻣﯿﺰﺍﺷﺘﻨﺪﺷﻮﻥ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﻭﻥ ﺗﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﻃﻮﺭﯼ ﺟﻮﻥ ﺑﺪﻧﺪ .
 ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ .
 ﭼﻮﻥ ﺑﺸﺮ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺷﺮﺍﺭﺕ ﺑﺮ ﺑﯿﺎﺩ

ﺩﯾﺎﻟﻮﮔﯽ ﺍﺯ ﻓﯿﻠﻢ ﻓﺼﻞ ﮐﺸﺘﺎﺭ

ﺍﺯ دكتر ﻣﺼﺪﻕ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:
ﻓﺮﻕ ﺑﻴﻦ ﯾﮏ ﻣﺪﯾﺮ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﻳﻚ ﻣﺪﯾﺮ ﻏﺮﺑﻰ ﭼﻴﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﺍﺳﺖ!
ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﭼﻴﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ: ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻰ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﺭﺍﻋﻮﺽ ﻛﻨﻰ ﺑﺎﯾﺪ ﻓﻘﻂ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﻴﺞ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻰ ،ﻭﻟﻰ ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﻰ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺭﺍ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺩﻫﻰ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﻞ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﺸﻜﻨﻰ ﻭ ﻛﺎﺷﻰ ﻭ ﺳﺮﺍﻣﯿﮏ ﻫﺎﻯ ﺩﻭﺭ ﻭ ﻭﺭ ﺁﻧﺮﺍ ﺑشکنی ﻭ ﺳﻴﻤﺎﻥ ﺯﻳﺮ ﺁﻧﺮﺍ ﻫﻢ ﺧﺮﺩ ﻛﻨﻰ و بوى گندى راتحمل کنی ، ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻰ ﺁﻧﺮﺍ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺩﻫﻰ !
روحش شاد. ......

مردی گفت:
وقتی همسرم را انتخاب کردم،
در نظرم طوری بود
که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده!
وقتی نامزدشدیم،
بسیاری را دیدم که مثل او بودند!
وقتی ازدواج کردیم،
 خیلی ها را از او زیباتر یافتم!
چند سالی را که را با هم زندگی کردیم،
 دریافتم که همه زنها از همسرم بهتراند.
شیخ گفت:
 آیا دوست داری بدانی از همه اینها تلخ تر و ناگوارتر چیست؟
گفت:
آری
شیخ گفت:
 اگر با تمام زنهای دنیا ازدواج کنی،
 احساس خواهی کرد
که سگهای ولگرد محله ی شما،
 از آنها زیبا تراند!
لبخندی زد و گفت:
 چرا این حرف را زدی؟
شیخ گفت:
چون مشکل در همسر تو نیست!
مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع کار
 و چشمانی هیز داشته باشد
 و از شرم خداوند خالی باشد،
محال است که چشمانش را بجز خاک گور،
چیزی دیگر پر کند!
آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟
مردگفت:بله!

شیخ گفت:
چشمانت را حفاظت کن.......
"صادق هدایت

تقارن جالبی است .....
ناصرالدین شاهِ ما و امپراتور مِی‌جینِ ژاپن....

 در یک زمان به اروپا رفتند....
 اروپایِ پیشرفته و صنعتی.....

قرار بود این سفر، نگرشی تازه برای زمامداران دو کشور به‌وجود بیاورد....

مِی‌جین از سفر که بازگشت، سه هیات با سه ماموریت ویژه به اروپا فرستاد.....
 یک گروه مسئول بررسی و کنکاش در نظام آموزش و پرورش چند کشور مثل بلژیک، هلند، آلمان، فرانسه شد....
گروه دوم مسئول بررسی قانون اساسی این کشورها و نحوۀ اجرایی شدن آن شد .....
و گروه سوم هم ماموریت یافت تا صنایع جدیدی که در اروپا متداول شده بود را فرا گیرند.....

 به‌هر سه گروه البته ماموریت ویژه
 «بررسی نظام حکومتداری کشورها»
 نیز محول شد.....

 اما رهاورد" ناصرالدین‌شاه" از سفر به اروپا، سه دستور عجیب بود.....
 او سالن نمایش «آلبرت هال» را در لندن دید و دستور داد تا با الگوبرداری از آن، «تکیه دولت» را در تهران احداث کنند و در آن گروه‌های تعزیه هنر خود را به‌نمایش بگذارند!!!!

 دستور دومش این بود که به‌رسم رقصنده‌های اروپایی، زنان حرمسرا، دامن‌های چین‌دار بپوشند.....
 و سومین دستور این که «سرسره» وارد کشور کنند ......!!!!

امپراتور مِی‌جی :
 با تکیه بر گزارش‌های سه‌هیات، در اولین قدم ژاپن را به‌هشت قسمت تقسیم کرد....
 در هر قسمت 200مدرسه، 30دبیرستان و یک دانشگاه تاسیس کرد.....

 و عجیب اینکه در همان‌سال‌ها در ایران ....
"حسن رشدیه "برای تاسیس مدرسه به فلاکت و بیچارگی دچار شده بود و مدارسش را تخریب می‌کردند....
 و از ترس، از شهری به‌شهر دیگر پناه می‌برد و نهایتا با این تعقیب و گریزها موفق شد 15مدرسه بسازد.....

جالب اینکه تفاوت‌های ژاپن و ایران همچنان ادامه دارد.....
بسیاری از مسئولان ایرانی ده‌ها سفر به خارج از ایران دارند و تجربیاتِ نو را می‌بینند اما دستاوردهای ما همان است که بود.....

ژاپن با سرعت بسیار حرکت می‌کند و قرن‌ها از ما جلوتر.....

آقای گاو !


در یک مدرسه راهنمایی دخترانه خدمت میکردم و چند سالی بود
که مدیر شده بودم.

قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه
بروند.
در همین هنگا م، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و
خطاب به من گفت:

با خانم... دبیر کلاس دومی ها کار دارم و میخواهم درباره درس و انضباط فرزندم
از او سؤالهایی بکنم.

از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت:
من "گاو" هستم ! خانم دبیر بنده را میشناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه میشوند.

تعجب کردم و موضوع را با خانم دبیر که با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه
شده بود، در میان گذاشتم.

یکه خورد و گفت: ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که
چیزی نمیفهمم...

از او خواستم پیش پدر این دانش آموز برود

خانم دبیر با اکراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز که در گوشه ای از دفتر نشسته
بود، رفت.
مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد:
"من گاو هستم!"
- خواهش میکنم، ولی...
- شما بنده را به خوبی میشناسید.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او
را به همین نام صدا زدید...

دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: آخه، میدونید...
- بله، ممکن است واقعاً
فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق میدهم.
ولی بهتر بود
مشکل انضباطی او را با من نیز در میان میگذاشتید.
قطعاً من هم میتوانستم اندکی
به شما کمک کنم.

خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت کردند.
گفت و شنود آنها طولانی،
ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و با
خداحافظی از همه، مدرسه را ترک کرد.
وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم.
در
کنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود:
دکتر... عضو هیأت علمی
دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه.....
👈چقدر جای این طرز تفکر و رفتار در فرهنگ امروز ما خالیست

دوستی داشتم که چای را آن قدر کم رنگ می‌‌نوشید که به سختی می‌‌توانستیم بفهمیم که آب جوش نیست!
چربی‌ و نمک هم اصلا نمی‌‌خوردورزش می‌‌کرد و وقتی از ا‌و علت این کار‌هایش را می‌‌پرسیدیم می‌‌گفت که این‌ها برای سلامتی‌ بد است و سکته می‌‌آورد. ا‌و در چهل و پنج سالگی در اثر سکته قلبی درگذشت!
چندی پیش یک زندانی در امریکا از زندان گریخت. به ایستگاه راه آهن می رود و سوار یک واگن باری می شود.
در واگن به صورت خودکار بسته می شود و قطار به راه می افتد.او متوجه می شود که سوار فریزر قطار شده است. روی تکه کاغذی می نویسد که این مجازات رفتار های بد من است، که باید منجمد شوم. وقتی قطار به ایستگاه می رسدمامورین با جسد او روبرو می شوند.در حالی که فریزر قطار خاموش بوده است.
منتظر هرچه باشیم،همان برایمان پیش می‌‌آید.
منتظر شادی باشیم،شادی پیش می‌‌آید.
منتظر غم باشیم،غم پیش می‌‌آید.
هرگز پول را برای بیماری و مشکلات پس انداز نکنیم. چون رخ می‌‌دهد.
پول را برای عروسی ،برای خرید خانه،اتومبیل،مسافرت
و نظایر آن پس انداز کنیم.
وقتی می‌‌گوئیم این پول برای خرید اتومبیل است، دیگر به تصادف فکر نکن دنیا پژواک رفتارماست.

 خیلے قشنگ بود حیفم اومــد نذارمـــــش..

با دقت بخون و هر جمله رو تو ذهنت تصور كن:

يه فلج قطع نخاعى از خواب كه بيدار بشه منتظره يك نفر بيدار بشه، سرش منت بذاره و ببرتش دستشويى و حمام و كاراى ديگه شو انجام بده. ميدونى آرزوش چيه؟ فقط يكبار ديگه خودش بتونه راه بره و كاراشو انجام بده...

يه نابينا از خواب كه بيدار ميشه، روشنايى رو نميبينه، خورشيد و نميبينه، صبح رو نميبينه. ميدونى آرزوش چيه؟ فقط يكبار فقط يك روز بتونه نزديكاش و عزيزاش و آسمون و زندگى رو با چشماش ببينه...

يه بيمار سرطانى دلش ميخواد خوب بشه و بدون شيمى درمانى و مسكن هاى قوى زندگى كنه و درد نكشه...

يه كر و لال آرزوشه بشنوه، بتونه با زبونش حرف بزنه...

يه بيمار تنفسى دلش ميخواد امروز رو بتونه بدون كپسول اكسيژن نفس بكشه...

يه معتاد در عذاب آرزوى بيست و چهار ساعت پاكى رو داره...

الآن مشكلت چيه دوست من؟؟

دستتو بذار رو زانوت و از تمام وجودت و نعمتايى كه خدا بهت داده شكرگزارى كن و ازشون استفاده كن..

تو خيلى خيلى خيلى خوشبختى، غر نزن، ناشكرى نكن.. آسونا رو خودت حل كن، سختاشم خدا!!

خدا همیشه پشت و پناهتان....

. دکتر الهی قمشه ای :

ﺍﮔﺮ می خوﺍﻫﯽ ﺣﺎﻟﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﺪ
ﺣﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮔﺮﻩ ﻧﺰﻥ

ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ ...

ﺗﻮ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﺣﺎﻟﺸﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ..

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺪﺍﻧﯽ چقدﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﻬﻢ ﻭ ﻋﺰﯾﺰ ﻫﺴﺘﯽ؟

ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺳﺮﺍﻏﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﯿﺮﯼ !

ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻟﻮﺱ ﮐﻨﯽ، ﻧﻪ ﻫﺮﮔﺰ .

ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻭﻇﯿﻔﻪ ﯼ ﺳﺮﺍﻍ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ.

ﺩﺭ ﺍین صورت ﯾﺎ ﺩﻟﺘﻨﮕﺖ می شوند ﻭ ﯾﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ می کنند !

ﺍﮔﺮ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻧﺖ ﺷﺪﻧﺪ ﻗﺪﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻥ

ﻭ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ

ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ، به
 رﺍﺣﺘﯽ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺸﺎﻥ ﮐﻦ ...

 ﺍﯾﻨﺎﻥ ﻫﻤﺎن هاﯾﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﺮﺱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺁﻣﻮﺧﺘﻨﺪ !

ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻭ ﻋﺪﻡ ﺗﻮﺟﻪ ﻭ ﺗﺎﺋﯿﺪ..

ﺁن ها ﺑﺎﺑﺖ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺣﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺑﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﻘﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻃﻠﺐ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ..

گویا ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺁن ها ﺑﺪﻫﮑﺎﺭﯼ..

ﻭ ﺍﯾﻦ ﺗﺮﺱ ﺩﺭ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻫﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﺍﺿﯿﺸﺎﻥ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ..

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ، ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﻧﯿﺴﺖ.

یکی از دوستام و خانمش میخواستن از هم جدا بشن
ی روز تو یه مهمونی بودیم ازش پرسیدم خانومت چه مشکلی داره که میخوای طلاقش بدی؟

گفت : یه مرد هیچ وقت عیب زنشو به کسی نمی گه....

وقتی از هم جدا شدن پرسیدم چرا طلاقش دادی ؟!

گفت آدم پشت سر دختر.مردم حرف نمیزنه ....

بعد از چند ماه از هم جدا شدن و سالِ بعدش خانومش با یکی دیگه ازدواج کرد...

یه روز ازش پرسیدم خب حالا بگو چرا طلاقش دادی ؟

گفت: یه مرد هیچوقت پشت سر زنِ مردم حرف نمی زنه...

یادمان نرود کثیفترین انسان کسی است که راز دوران دوستی را به وقت دشمنی فاش سازد.

در ژاپن مرد میلیونری برای درد چشمش درماني پیدا نمیکرد

بعد از ناامید شدن از اطباء پیش راهبی رفت

راهب به او پیشنهاد کرد به غیر از رنگ سبز به رنگ دیگری نگاه نکند

وی پس از بازگشت دستور خرید چندين بشکه رنگ سبز را داد و
همه خانه را رنگ سبز زدند
همه لباسهایش را
و وسایل خانه و حتی ماشینش را به رنگ سبز تغییر دادند

و چشمان او خوب شد ...

تا اینکه روزی مرد میلیونر راهب را برای تشکر به منزلش دعوت کرد

زمانیکه راهب به محضر ميليونر میرسد جویای حال وی میشود

مرد میلیونر میگوید :
خوب شدم
 ولی این گرانترین مداوایی بود که تابه حال داشته ام...

راهب باتعجب گفت اتفاقا این ارزانترین نسخه ای بوده که تجویز کرده ام

برای مداوا
تنها کافی بود
عینکی با شیشه سبز
 تهیه ميكرديد !!!

برای درمان دردهايت ،
 نمیتوانی دنیا را تغییر دهی .

بلکه با تغییر نگرشت میتوانی دنیا را به کام خود دربیاوری

تغییر دنیا کار احمقانه ایست

ولي
تغییرنگرش

 ارزانترین و
موثرترین راه  است...

فقر

فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛ فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛ فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛ فقر اینه که بچه ات تا حالا یک هتل ۵ ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو هر سال واسه چشم و همچشمی مهمونی راه بندازی؛ فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات قهرمانان وطنت  رو ندونی؛ فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و رو پیگیری کنی؛ فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که خودشو بپوشونه، ولی وقتی تنها میری بیرون ..... ؛ فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی ؛ فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛ فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛ فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛ فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛ فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛ فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛ فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم؛ فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛ فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛ فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی و دکتر چمران و امیرکبیر و ... برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛ فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و  هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛ فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛  فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛ فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛

دعای کوروش برای ایران زمین

بزرگان ایرانی ومریدان زرتشتی از کوروش خواستند که برای ایران زمین دعای خیر کند وایشان بعد از ایستادن در کنار اتش مقدس اینگونه دعا کردند
(خداوندا ُاهورا مزدای بزرگ افریننده این سرزمین بزرگ سرزمینم ومردمم را از دروغ و دروغگویی به دوربدار )
بعد از اتمام دعا عده ای در فکرفرو رفتند واز شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه دعانمودید فرمودند چه باید می گفتم یکی جواب داد
برای خشکسالی دعا مینمودید؟
کوروش فرمودند برای جلو گیری از خشکسالی انبارهای اذوقه و غلات می سازیم دیگری اینگونه سوال نمود برای جلوگیری از هجوم بیگانگان دعا می کردید ؟
ایشان جواب دادند قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم!
گفتند برای جلوگیری از سیلهای خروشان دعا می کردید ؟
پاسخ دادند نیرو بسیج میکنیم وسدهای برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم!
وهمینگونه سئوال و به همین ترتیب جواب شنیدند تا این که یکی پرسید شاها منظور شما از این گونه دعا چه بود ؟
وکوروش تبسمی نمودند واین گونه جواب دادند !
من برای هر سئوال شما جوابی قانع کننده اوردم ولی اگر روزی یکی ازشما نزد من آید و دروغی گوید
که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر گردم واقدام نمایم .
پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی اوریم و دروغ را از سرزمینمان دور سازیم
که هر عمل زشتی صورت گیرد باعث اولین ان دروغ است

فرصت ها

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

کشاورز جهت ازدواج جوان با دخترش شرطی گذاشت وی به جوان گفت برو در آن سمت مرتع بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم. اگر توانستی دم یکی از آنهارا بگیری، من دخترم را به تو خواهم داد.جوان قبول کرد.طویله دارای سه در بود. اولین در که بزرگ ترین در بود ، باز شد . باور کردنی نبود. بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی بود که جوان در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید، تا گاو از مرتع گذشت. باخودگفت ایرادی ندارد هنوز دوفرصت دیگرباقیست.دومین در طویله که کوچک تر بود، باز شد. این بارگاوی کوچک تر از قبلی بود که با سرعت حرکت میکرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را هم بی خیال شوم ،چرا؟چون گاو بعدی مطمئنآکوچک تر است .بالاخره سومین درطویله که کوچکترین در بود هم باز شد و همان طور که جوان فکر می کرد ضعیف ترین و کوچک ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.وی خوشحال ومسرور که به آرزویش خواهد رسید لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرداما…اما……گاو دم نداشت!!!!

نتیجه:زندگی پر از ارزش های دست یافتنی است، اما اگر به آن ها اجازه رد شدن بدهیم ، ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی

آرامش ذهنی

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، “چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد.”پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد.پس پرسید، “چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟”پسرک پاسخ داد، “من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم.”

ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند.هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.

جواب منطقی

یک دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شرکت امریکائی ج پ مورگان نامه‌ای بدین مضمون نوشته است : می‌خواهم در آنچه اینجا می‌گویم صادق باشم.من 25 سال دارم و بسیار زیبا ، با سلیقه و خوش‌اندام هستم. آرزو دارم با مردی با درآمد سالانه 500 هزار دلار یا بیشتر ازدواج کنم.شاید تصور کنید که سطح توقع من بالاست ، اما حتی درآمد سالانه یک میلیون دلار در نیویورک هم به طبقه متوسط تعلق دارد چه برسد به 500 هزار دلار.خواست من چندان زیاد نیست. هیچ کس درآنجا با درآمد سالانه 500 هزار دلاری وجود دارد؟آیا شما خودتان.... ازدواج کرده‌اید؟ سئوال من این است که چه کنم تا با اشخاص ثروتمندی مثل شما ازدواج کنم؟چند سئوال ساده دارم:1- پاتوق جوانان مجرد کجاست ؟2- چه گروه سنی از مردان به کار من می‌آیند ؟3- چرا بیشتر زنان افراد ثروتمند ، از نظر ظاهری متوسطند ؟4- معیارهای شما برای انتخاب زن کدامند ؟ امضا ، خانم زیبا و اما جواب مدیر شرکت مورگان : نامه شما را با شوق فراوان خواندم. درنظر داشته باشید که دختران زیادی هستند که سئوالاتی مشابه شما دارند. اجازه دهید در مقام یک سرمایه‌گذار حرفه‌ای موقعیت شما را تجزیه و تحلیل کنم :درآمد سالانه من بیش از 500 هزار دلار است که با شرط شما همخوانی دارد ، اما خدا کند کسی فکر نکند که اکنون با جواب دادن به شما ، وقت خودم را تلف می‌کنم.از دید یک تاجر ، ازدواج با شما اشتباه است ، دلیل آن هم خیلی ساده است : آنچه شما در سر دارید مبادله منصفانه "زیبائی" با "پول" است. اما اشکال کار همینجاست : زیبائی شما رفته‌رفته محو می‌شود اما پول من ، در حالت عادی بعید است بر باد رود. در حقیقت ، درآمد من سال به سال بالاتر خواهد رفت اما زیبائی شما نه. از نظر علم اقتصاد ، من یک "سرمایه رو به رشد" هستم اما شما یک "سرمایه رو به زوال".به زبان وال‌استریت ، هر تجارتی "موقعیتی" دارد. ازدواج با شما هم چنین موقعیتی خواهد داشت. اگر ارزش تجارت افت کند عاقلانه آن است که آن را نگاه نداشت و در اولین فرصت به دیگری واگذار کرد و این چنین است در مورد ازدواج با شما.هر آدمی با درآمد سالانه 500 هزار دلار نادان نیست ، ما فقط با امثال شما قرار می‌گذاریم اما ازدواج نه. به شما پیشنهاد می‌کنم که قید ازدواج با آدمهای ثروتمند را بزنید ، بجای آن ، شما خودتان می‌توانید با داشتن درآمد سالانه 500 هزار دلاری ، فرد ثروتمندی شوید. اینطور ، شانس شما بیشتر خواهد بود تا آن که یک پولدار احمق را پیدا کنید.امیدوارم این پاسخ کمکتان کند. امضا رئیس شرکت ج پ مورگان

ما چقد زود باوریم!

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!

کم گوی

 ازحکیمی پرسیدند که چرا استماع تو از نطق تو زیادت است؟ گفت: زیرا که مرا دو گوش داده اند و یک زبان ، یعنی دو چندان که می گویی می شنوی...
کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی

 چیزی که نپرسند ، تو از پیش مگوی
 از آغاز دو گوش و یک زبانت دادند

یعنی  که دو بشنو و یکی بیش مگوی.

نشانه ها

بعضی جمله ها که روی در و دیوار و پشت کامیون ها و وانت بارها هست آنقدر تاثیرگذار و عمیق اند که گویی از ژرفای قلبی صاف و پاک بیرون آمده اند.

روزی چند بار  می گویی یا رب نظر تو بر نگردد؟

آنچه من و شاید تو یادمان رفته باشد یکی دیگه پشت کامیونش نوشته تا هر روز در کنارش باشد.

معجزه

زمانی به معجزه ایمان آوردم که دیدم می توان ساقه شکسته ای را در لیوان آب گذاشت و به آن تنفس مصنوعی داد تا کم کم ریشه بزند و تو آن را در گلدانی فیروزه ای رنگ بکاری.

 زمانی به معجزه ایمان آوردم که خیلی تنها بودم و به تو فکر می کردم و برای شنیدن صدایت کاری جز دعا نمی دانستم  و در همان  هنگام تو زنگ زدی.

زمانی به معجزه ایمان آوردم که می توان کمتر شکلات تلخ خورد  در حالی که پیش از این بدون شکلات تلخ زندگی  رنگ خاکستری بود  زندگی خیلی خاکستری بود زمانی که اراده کردم 2 کیلو وزن کم کنم و شکلات تلخ خودش از زندگی ام بیرون رفت.

زمانی به معجزه ایمان آوردم که دیدم  می توان بی واسطه  و صمیمی با خدا گفتگو کرد . نه گفتن  بلکه گفت و شنود . به کمک نیروی ایمان  می توان به هر آنچه که می خواهی دست یابی.

جهان سوم

جهان سوم جایی است که در آن شرکت های هرمی رویا می سازند و آدم ها برای خانه دار شدن به جای کار کردن cdهای سریال می خرند. به جای سرمایه گذاری پول هایشان را در بانک می گذارند و رویای آدم ها این است که دو تا خونه داشته باشند یکی برای زندگی و  و دومی برای در آوردن خرج زندگی.

آشغالها را ساعت 9 شب بیرون  نمی گذارند و شمشاد ها نقش دستمال کاغذی را بازی می کنند!

جایی که ظاهر مهم تر از باطن است .در اینطور جایی  با مدرک زیر دیپلم می توانی کارمند دولت شوی و اگر دکتری داشته باشی باید بدنبال پارتی باشی تا اگر خدا خواست یه کاری بهت به زحمت بدهند . در این چنین سرزمینی هیچ کس در سر کار تخصصی خود نیست. 

همرنگ جماعت شدن نیز جزیی از خصوصیاتشان است و ..........................................................

دان هرالد کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در قطعه کوتاهش “اگر عمر دوباره داشتم…” مینویسد:


اگر عمر دوباره داشتم، مى‌کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بیشتر مى‌رفتم. از کوه‌هاى بیشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بیشترى شنا مى‌کردم. بستنى بیشتر مى‌خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدم‌هایى بوده‌ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى‌داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌تر سفر مى‌کردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى‌شدم. گلوله‌هاى کاغذى بیشترى به معلم‌هایم پرتاب مى‌کردم. سگ‌هاى بیشترى به خانه مى‌آوردم. دیرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابیدم. بیشتر عاشق مى‌شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى‌رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى‌کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى‌شدم. به سیرک بیشتر مى‌رفتم.

در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌کنند، من بر پا مى‌شدم و به ستایش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى‌گوید: *شادى از خرد عاقل‌تر است.*

نظر گاندی در مورد هفت چیزی که بدون هفت چیز دیگر خطرناک هستند:

نظر گاندی در مورد هفت چیزی که بدون هفت چیز دیگر خطرناک هستند:

ثروت بدون زحمت
دانش بدون شخصیت
علم بدون انسانیت
سیاست بدون شرافت
لذت بدون وجدان
تجارت بدون اخلاق
و عبادت بدون ایثار

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد. اعتقاد بر این است که وی این موارد را در جست و جوی خود برای یافتن ریشه های خشونت شناسایی کرد. در نظر گرفتن این موارد، بهترین راه جلوگیری از بروز خشونت در یک فرد و یا جامعه است.

اگرهر كس به اندازه فهمش سخن مي گفت


عبارات من نمی‌دانم، من اطلاع ندارم، من به اندازه کافی اطلاع ندارم، من مطمئن نیستم، من باید سئوال کنم، من باید فکر کنم، من شک دارم، من در این باره مطالعه نکرده‌ام، من این شخص را فقط یک بار دیده‌ام و نمی‌توانم در مورد او قضاوت کنم، من در مورد این فرد اطلاعات کافی ندارم، اجازه دهید من در این رابطه سکوت کنم، فردا پس از مطمئن شدن به شما خبر می‌دهم، هنوز این مساله برای
ادامه نوشته

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند… بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند: ۵۰ گرم، ۱۰۰ گرم، ۱۵۰ گرم
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد.
حق با توست.. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.


استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.


فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است… اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.
زندگی همین است!

عاقل و ديوانه


در باغ تيمارستاني با جواني برخوردم که رنگ پريده بود و سراسر گيج و منگ کنار من روي نيمکت نشست و گفتم: چرا اينجا هستي؟ و او با حيرت به من نگاه کرد و گفت: اين سوال بي ربطي است اما من به تو پاسخ خواهم داد.
پدرم با من نسخه اي ديگر از خودش را بوجود اورده است و عمويم نيز همين کار را کرده است. مادرم مرا تصويري از پدر ممتاز خود ميداند. خواهرم از شوهر دريا نوردش خواست تا مرا نمونه کاملي از خود بار اورد. برادرم فکر ميکرد که من بايد مثل او باشم يعني يک ورزشکار خوب. معلمانم هم استاد فلسفه استاد موسيقي و منطق دان همين تصميم را گرفتند و هر يک مرا بازتاب تنها بازتابي از چهره خود در يک ايينه ميدانستند به همين دليل به اينجا امدم در اينجا عقل بيشتري مي يابم حداقل در اينجا ميتوانم خودم باشم. ناگهان به من نگاه کرد و گفت: اما تو بگو ايا تو هم بر اثر اموزش و مشورت خوب با ديگري به اينجا اورده شده اي؟ و من پاسخ دادم: نه من يک بازديد کننده ام و او گفت: تو يکي از کساني هستي که در طرف ديگر اين تيمارستان زندگي مي کند.
"جبران خليل جبران"

خودکم بینی

 
ملا برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد. در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کند. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد.
ملا یکی یکی کفش ها را امتحان کرد، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت هر کدام را که می پوشید ایرادی بر آن وارد می کرد. بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فرشنده با صبر و حوصله ی هر چه تمام به کار خود ادامه می داد. ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می شد که ناگهان متوجه ی یک جفت کفش زیبا شد. آنها را پوشید. دید کفش ها درست اندازه
ی پایش هستند. چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد. بالاخره تصمیم خود را گرفت. می دانست که باید این کفشها را بخرد.
از فروشنده پرسید: «قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟»
فروشنده جواب داد: «این کفش ها، قیمتی ندارند.» ملا گفت: «چه طور چنین چیزی ممکن است. مرا مسخره می کنی؟»
فروشنده گفت: «ابدا، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند، چون کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی...


نکته: این داستان زندگی اکثر ما انسان هاست. همیشه نگاه مان به دنیای بیرون است. ایده آل ها و زیبایی ها را در دنیای
بیرون جست وجو می کنیم. خوشبختی و آرامش را از دیگران می خواهیم. فکر می کنیم مرغ همسایه غاز است...

خودکم بینی و اغلب خودنابینی باعث می شود که انسان خویشتن را به حساب نیاورد و هیچ شأنی برای خودش قائل نباشد

از کتاب « ملانصرالدین زندگی خویشتنیم» - مسعود لعلی

جهنم کجاست؟!

 
مردی می میرد و در دروازه بهشت با «سن پیتر» ملاقات می کند. بلافاصله به یادش می آید که سن پیتر مردی مدبّر بوده است. به او می گوید: سن پیتر، من سالهاست به تاریخ و نظامی گری علاقه مندم، به من بگویید بزرگترین ژنرال همه دوران ما چه کسی بوده است؟
سن پیتر به سرعت جواب می دهد: «سؤال خیلی ساده ای است. آن مرد که آنجا ایستاده». مرد جواب می دهد: «حتما اشتباه می کنید، من این مرد را که شما می گویید روی زمین می شناختم، او کارگر معمولی بوده.»
سن پیتر جواب می دهد: «بله درست می گویی دوست من. اگر او ژنرال می شد، بزرگترین ژنرال تاریخ می شد.»


نکته:
جهنم برای ما از روزی شروع می شود که خداوند به ما بینشی می دهد که از آنچه می توانستیم به آن تبدیل شویم، از آنچه می توانستیم به آن برسیم، از آنچه تلف کرده ایم و از همه آنچه می توانستیم انجام بدهیم و ندادیم آگاه شویم.
وقتی ما می توانیم فرد مفیدتری از آنچه که هستیم، باشیم.
وقتی ما می توانیم پدر و مادر بهتری از آنچه که اکنون هستیم، باشیم.
وقتی که ما می توانیم مدیر بهتری از آنچه که هستیم، باشیم.
وقتی که ما می توانیم مهارت های بیشتری از آنچه که اکنون داریم، دارا باشیم.
وقتی ما می توانیم چیزهای بیشتری از آنچه که تاکنون می دانیم، بیاموزیم.
وقتی ما می توانیم همسر، همکار، همسایه و دوست بهتری از آنچه که اکنون هستیم، باشیم.
و در یک کلام وقتی می توانیم فرد شکوفا تری از آنچه اکنون هستیم، باشیم ولی نیستیم، به این معنی است که ما در جهنم زندگی می کنیم، جهنم یعنی زندگی در مراتبی بسیار پایین تر از شأن و استعداد انسانی، که خداوند به ما عطا کرده است.

اگر من نخوانم چه می شود؟!

 

گروه کٌر مدرسه برای اجرای کنسرت در مرکز شهر آماده شده بود. هوا خیلی سرد بود. چند ساعتی در هوای سرد منتظر ماندند. مردم جمع شده بودند. رهبر ارکستر برای رهبری گروه در جای خود مستقر شد. در این میان یکی از اعضای گروه با خود چنین گفت:
« در این سرما نمی توانم آواز بخوانم. پنجاه نفر در گروه وجود دارد، اگر فقط دهانم را باز و بسته کنم، کسی متوجه نمی شود ».
... و رهبر ارکستر کارش را شروع کرد. اما صدایی نشنید. چون آن روز همه مثل هم فکر کرده بودند.


نکته: اگر من نخوانم چه می شود؟! این بزرگترین تحقیری است که یک انسان می تواند در حق خود انجام دهد. در حقیقت معنی اش این است که: «من هیچ ارزشی ندارم» . وجود هر کس برای این دنیا ضروری است، وگرنه ما اینجا نبودیم. بود و نبود ما برای این عالم مهم است و اثر گذار. شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیدشید.

داستان دو سطل



دو سطل يکديگر را در ته چاهي ملاقات ميکنند. يکي از انها بسيار عبوس و پژمرده دل بود به همين خاطر سطل دوم براي ابراز همدردي از او پرسيد ببينم چته چرا ناراحتي؟
سطل عبوس و دلگير پاسخ ميدهد انقدر منو ته چاه انداختند و بالا کشيدند که ديگر خسته شده ام. مي دوني پر بودن برايم مهم نيست هميشه خالي به اينجا برميگردم.
سطل دومي خنده اش ميگيرد و خنده کنان ميگويد تو چرا اينطور فکر ميکني؟ من هميشه خالي اينجا مي ايم و پر برميگردم. اگر تو هم مثل من فکر ميکردي ميتوانستي شادتر زندگي کني!.