علمی و فرهنگی
مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما /غافل از آنکه ندانست خدا است در اندیشه ما 
قالب وبلاگ
خدا ر ا شکر که تمام شب خرخر شوهرم را می شنوم، این یعنی او زنده و سالم است.

خدا رو شکر که دختر نوجوانم همیشه از شست ظرفها شاکی است ، این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند.

خدا رو شکر که مالیات می پردازم ان یعنی شغل و درامدی دارم.

خدا رو شکر که باید ریخت وپاش های بعد از مهمانی را جمع کنم این یعنی در میان دوستانم بوده ام.

خدا رو شکر که لباس هایم خیلی برایم تنگ شده اند  این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

خدا رو شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم  این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

خدا رو شکر باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم  این یعنی خانه ای دارم.

خدا رو شکر که در مکانی دور جای پارک پیدا کرده ام  این یعنی هم توان راه رفتن دارم  و هم اتومبیلی برای سوار شدن.

خدا رو شکر سرو صدای همسایه ها را می شنوم  این یعنی می توانم بشنوم.

خدا رو شکر که این همه شستنی و اتوکردنی دارم  این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

خدا رو شکر که هر روز صبح زود باید با زنگ ساعت بیدار شوم  این یعنی من هنوز زنده ام.

خدا رو شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم  این یعنی به یاد می اورم که اغلب اوقات سالم هستم.

اگر یک یهودی پایش بشکند می گوید خدا را شکر که هر دو پایم نشکست و اگر هر دو پایش شکست می گوید خدا رو شکر گردنم نشکست.                                                     ((مثل یهودی))

[ سه شنبه هفتم خرداد 1392 ] [ 22:16 ] [ سید حسن حسین زاده اطاقسرا ]
روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید. کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد." پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟" پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم." ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید. منبع http://www.umic.ir/
[ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ] [ 18:28 ] [ سید حسن حسین زاده اطاقسرا ]
بنده ای از خدا پرسید : اگر تو سرنوشت مرا نوشته ای چرا دعا کنم ؟
خدا گفت : شاید نوشته باشم هرچه دعا کند ...
[ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 ] [ 21:56 ] [ سید حسن حسین زاده اطاقسرا ]
سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود. هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند. روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پ يرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته. از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز . چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد... در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست . امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. . ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند . امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند.
[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 11:29 ] [ سید حسن حسین زاده اطاقسرا ]
پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند...
چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید»...
پادشاه بیرون رفت و در را بست...

سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.
نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود!
آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بیرون رفت!!!
و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته!
وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته و من نخست وزیرم را انتخاب کردم».
آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟»
مرد گفت: «مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین
سؤال و نکته ی اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای که این احساس را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟
نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛
هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است».

پادشاه گفت: «آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید. این مرد، می داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد».

[ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ] [ 10:36 ] [ سید حسن حسین زاده اطاقسرا ]
روزی مبلغی جوان  ،  هیزم شکنی را در حال کار در جنگل می بیند و با فهمیدن اینکه هیزم شکن در تمام عمر خود حتی اسمی از عیسی نشنیده است  ،  با خود می گوید : " عجب فرصتی برای به دین آوردن این مرد!"

در اثنایی که هیزم شکن تمام روز به طور یکنواخت مشغول  تکه کردن هیزم و حمل آنها با گاری بود   ، مبلغ جوان یک ریز صحبت می کرد  ،  عاقبت از صحبت کردن باز می ایستد  و می پرسد : " خب حالا حاضری دین عیسی مسیح را بپذیری؟"

هیزم شکن پاسخ می دهد :  " نمی دانم شما تمام روز درباره عیسی مسیح و اینکه  وی در همه مشکلات  زندگی به یاری ما خواهد شتافت ،   حرف زدید  ،  اما خود شما هیچ کمکی به من نکردید ."

 نکته  : اثبات ایمان فرد در اعمال اوست نه در آنچه  می گوید.

[ یکشنبه یازدهم خرداد 1393 ] [ 19:59 ] [ سید حسن حسین زاده اطاقسرا ]
نقاشی دوره گرد برای یافتن چند نمونه کاری ، در یکی از روستاهای بین راه توقف می کند. یکی از نخستین مشتریان او مرد مستی بود که با وجود صورت کثیف نتراشیده و لباس های گل آلود ، با وقار و متانتی که در خود سراغ داشت، مقابل نقاش می نشیند. پس از آنکه نقاش بیشتر از معمول بر روی چهره او کار می کند ، تابلو را از روی سه پایه بر می دارد و به طرف او دراز می کند. مرد مست هاج و واج ، به مرد خوش لباس و خوش روی تابلو نگاه می کند و می گوید : " اینکه من نیستم .." نقاش پاسخ می دهد : " من شما را آن طور یکه می توانید باشید ، کشیده ام ."
[ دوشنبه پنجم خرداد 1393 ] [ 12:43 ] [ سید حسن حسین زاده اطاقسرا ]
زنی سالخورده، کشان کشان راهی را می پیمود که ناگهان جوانی سر رسید و از او سراغ مغازه ای را گرفت. زن پس از مدتی پرحرفی نتوانست آدرس را درست و حسابی شرح دهد . بنابر این پیشنهاد کرد ، جوان را همراهی کند. راه افتادند و مشغول صحبت شدند . اتفاقا مسیر کمی سربالایی بود و راه رفتن برای زن مشکل ، اما او با نیرویی فوق العاده تمام راه را طی کرد و مغازه را به جوان نشان داد. جوان بسیار شرمنده شده بود، از او تشکر کرد، اما زن سالخورده گفت :" لازم به تشکر نیست ، من باید از تو ممنون باشم." جوان حیرت زده پرسید : " چرا شما؟ " زن پاسخ داد : " تو ، امروز به من ثابت کردی که هنوز هم میتوانم کار مثبتی انجام دهم و به کسی کمک کنم ، بنابر این ، از اینکه احساس مفید بودن را در من زنده کردی ، بسیار متشکرم."
[ شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 8:40 ] [ سید حسن حسین زاده اطاقسرا ]
روزی پسر کوچلویی می خواست یک سنگ بزرگ را جا به جا کند  اما هر چه می کوشید  حتی نمی توانست  کوچکترین حرکتی  هم به آن بدهد.

 پدرش که از کنارش می گذشت ، لحظه ای به تماشای  تقلای بی حاصل او ایستاد.

سپس رو به او کرد و گفت "ببین پسرم ، از همه توان خود استفاده می کنی یا نه؟ "

پسرک با اوقات تلخی گفت "آره پدر ، استفاده میکنم."

پدر آرام و خونسرد گفت  " نه ، استفاده نمی کنی . تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم."

 روابط ، خاک حاصلخیزی  است که تمامی پیشرفت ها و موفقیت های زندگی از آنها می رویند و رشد می کنند.

[ شنبه بیستم اردیبهشت 1393 ] [ 20:27 ] [ سید حسن حسین زاده اطاقسرا ]

به این میگن تبلیغ خداپرستی

درباره این عکس گفته شده که توی نشریات خارجی جاپ شده بود و خیلی مورد استقبال قرار گرفته بوده، مکالمه ی دو جنین:

ترجمه متن : 

- داداشی به نظر تو زندگی بعد از تولد وجود داره؟
آیا تو به وجود مامان اعتقاد داری؟

- نه من یک روشنفکرم، به این اراجیف اعتقادی ندارم
مگه تو تا حالا مامانو دیدی؟ 

نظر شما چیه ؟


برچسب‌ها: برگرفته از وبلاگ New Have
[ شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 9:18 ] [ سید حسن حسین زاده اطاقسرا ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

امکانات وب
  • عروسی ها
  • خنثی
  • پاتوق سرگرمی